سوالات بی جواب » سوالاتی در مورد عمر
عنوان: سوالاتی در مورد عمر
تاریخ: یکشنبه 25 اردیبهشت 1391
شرح:

خلیفه دوم(رضی الله عنه)

سؤال 16: آیا صحیح است که مى گویند: حضرت عمربن الخطاب در اسلام خود شک داشت و عقیده داشت که جزء منافقین است.

امام ذهبى در تاریخ خود آورده است که حضرت عمر از حذیفه بن الیمان عاجزانه مى خواست که به او بگوید: آیا جزء منافقان هستم یا نه؟

«حذیفه أحد أصحاب النبی...کان النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ أسرّ اِلیه أسماء المنافقین... وناشده عمر باللّه: أنا من المنافقین؟..([35])

سؤال 17: آیا صحیح است که پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و سلّم ـ هر زمان که آمدن وحى برایشان به تأخیر مى افتاد; یا قصد خودکشى مى کرد، و کراراً مى خواست خود را از فراز قلّه پرت کند و یا در نبوت خود به شک افتاده و گمان مى کرد که وحى به خانه عمر بن الخطاب(رضی الله عنه)انتقال یافته و ایشان از این پس پیامبر شده است؟

امام بخارى مى گوید: «وفَتَر الوحی فتره، حتى حزن النبی فیما بلغنا حزناً غدا منه مراراً، کی یتردّى من رؤوس شواهق الجبال، فکلما اوفى بذروه جبل، لکی یلقی منه نفسه، تبدّى له جبرئیل فقال: یا محمد انک رسول اللّه حقاً. فیسکن لذلک جأشه، وتقَر نفسه، فیرجع فاِذا طالت علیه فتره الوحی غدا لمثل ذلک...»([36]).

و به پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ نسبت داده شد که فرمود: ما احتبس عنی الوحی قط إلا ظننته قد نزل على آل الخطاب.([37])



سؤال 18: آیا صحیح است که حضرت عمر(رضی الله عنه) بسیار کُند ذهن و دیرفهم بودند، و تنها سوره بقره را طى دوازده سال تلاش فرا گرفت و به شکرانه این پیروزى، یک شتر قربانى کرد.

امام ذهبى مى گوید: قال ابن عمر: تعلّم عمر البقره فی اثنتی عشره سنه، فلمّا تعلّمها نحر جزوراً.([38])

و همچنین درباره آیه کلاله، انرا درک نمى کرد و طبق نقل جصاص و سیوطى: کان عمر لم یفهم...([39]) یعنى حضرت عمر(رضی الله عنه)مطلب را نمى فهمیده و درک نمى کرد.

سؤال 19: آیا صحیح است که مى گویند، مردم از تعیین عمر به خلافت توسط ابوبکر ناراضى بودند و توسط طلحه بن عبیداللّه نارضایتى خود را از یک فرد تندخو و خشنى همچون عمر، اظهار داشتند.([40])



سؤال 20: آیا صحیح است آنچه را که مى گویند حضرت خلیفه ثانى در دوران خلافتش حکم تیمم را نمى دانست و اگر کسى از او مى پرسید در صورت جنابت و نبودن آب تکلیف چیست؟ در جواب مى گفت: نماز را ترک کن تا آب پیدا شود! و اگر تا دو ماه هم آب نمى یافت حضرت خلیفه نماز نمى خواند.

امام نسائى چنین روایت مى کند: «کنا عند عمر فأتاه رجل، فقال: یا أمیر المؤمنین رُبّما نمکُثُ الشهر والشهرین ولا نجد الماء؟ فقال عمر: أمّا أنا فاذا لم أجد الماء لم أکن لأُصلی حتى أجدَ الماء...([41]).

سؤال 21: آیا صحیح است که مى گویند حضرت عمر بن الخطاب(رضی الله عنه)و فرزند ایشان حضرت عبداللّه بن عمر(رضی الله عنه)، دو تن از فقهاى بزرگ ما سلفیان ـ ایستاده بول مى کردند؟

چنانچه امام مالک در موطّا مى فرماید:

«عن عبداللّه بن دینار، قال: رأیت عبداللّه بن عمر یبول قائماً»([42])

یعنى عبداللّه بن عمر را دیدم که ایستاده بول مى کرد.

و امام ترمذى مى فرماید: عن عمر: رآنی النبی و أنا أبول قائماً فقال: یا عمر لا تبل قائماً...([43])

یعنى هنگامى که پیامبر اکرمـ صلى الله علیه و سلّم ـ مرا دید که ایستاده بول مى کنم، فرمود: اى عمر، ایستاده بول نکن.

و امام عسقلانى در توجیه کار عمر(رضی الله عنه) مى فرماید: البول قائماً أحفظ للدبر.([44]) یعنى ایستاده بول کردن براى حفظ نشیمن خوب است. و همو مى گوید: ثابت شده که عدّه اى از صحابه کرام پیامبرـ صلى الله علیه و سلّم ـ از جمله حضرت عمر بن الخطاب ایستاده بول مى کردند.

آیا ما که حضرت عمر(رضی الله عنه) را طبق حدیث اقتدوا باللذین من بعدى([45]) ـ ابوبکر و عمر ـ مقتداى و پیشوا و راهنماى خود قرار مى دهیم واجب است ایستاده بول کنیم و یا از فعل حضرت عمر تنها جایز بودن استفاده مى شود و آیا در این صورت ترشحات بول موجب نجاست لباس نمى شود؟ و آیا فعل حضرت عمر با فرمایش پیامبر اکرم که فرمود: ایستاده بول کردن جفاست ـ من الجفاء ان یبول الرجل قائماً.([46]) چگونه قابل جمع است و بالاخره ما پیروان سلف صالح ـ و ما وهابیان ـ در این کار از پیامبر اکرمـ صلى الله علیه و سلّم ـ تبعیت کنیم یا از حضرت عمر(رضی الله عنه).



سؤال 22: مى گویند جریان ازدواج عمربن الخطاب با ام کلثوم دختر حضرت على(رضی الله عنه)از اکاذیب و اساطیر است. چون ;

اولا: در هیچ یک از صحاح سته تفصیل جریان نیامده است.

ثانیاً: به گفته بعضى از محققان اسلامى. حضرت على(رضی الله عنه)دخترى به نام ام کلثوم نداشته([47]) بلکه کنیه حضرت زینب بوده است. و ایشان هم با عبدالله بن جعفر ازدواج کرده بود.

ثالثاً: تشابه اسمى شده، و عمر درخواست ازدواج با ام کلثوم دختر ابوبکر را کرده بود که آن هم در ابتدا مورد موافقت قرار گرفت ولى پس از آن با مخالفت عائشه رو برگردید و انجام نشد([48]).

رابعاً: ازدواج عمر با زنى به نام ام کلثوم ـ محقق شده، ولى او دختر جرول مادر عبیدالله بن عمر است([49]) و ربطى به دختر حضرت على(رضی الله عنه)ندارد.

خامساً: حقایق تاریخى، دروغ بودن این جریان را به اثبات مى رساند آنجا که مى گویند پس از رحلت حضرت عمر(رضی الله عنه)، محمد بن جعفر و پس از مرگ او برادرش عون بن جعفر با او ازدواج کرد. در حالیکه: خود تاریخ([50]) تصریح دارد که این دو برادر در جنگ تستر ـ که در زمان عمر(رضی الله عنه) بود به شهادت رسیدند.

سادساً: مدعى هستند پس از این دو برادر عبدالله بن جعفر، ـ برادر سوم ـ با او ازدواج کرد. در حالیکه او با زینب ازدواج کرده بود ـ و او را داشت ـ آیا او جمع بین الاختین کرده است؟([51])


سؤال 23: آیا صحیح است که مى گوئیم حضرت عمر بن الخطاب(رضی الله عنه)از مدینه الرسول، شهر نهاوند و حرکت نیروهاى مسلمانان را مى دید و با فرمانده آنان به نام ساریه سخن مى گفت او دستور صادر نمود و آنان نیز شنیدند و دستورات او را اجرا کردند و پیروز شدند!

مگر مى توان با چشم غیر مسلح از شهر مدینه، نقطه اى را که چهار هزار کیلومتر فاصله دارد، دید؟

من کلام عمر قاله على المنبر حین کشف له عن ساریه و هو بنهاوند من ارض فارس.([52])

آیا داستان «ساریه الجبل» از دید عقل و عقلاء ساخته و پرداخته بعضى جاهلان از ما اهل سنّت نیست؟ چنانچه عسقلانى درباره بسیارى از فضائل شیخین ـ رضى الله عنهما ـ چنین فرموده است.([53])

آیا اگر روافض به ما بگویند ـ چنانچه سید محمد بن درویش به این حقیقت اشاره کرده([54])ـ شما درباره حضرت عمر(رضی الله عنه)غلو مى کنید و او را از یک پیامبر بالاتر مى برید چه پاسخى بدهیم؟! آیا چنین مقامى را ما براى پیامبران صحیح مى دانیم؟



سؤال 24: آیا صحیح است که حضرت على(رضی الله عنه) از مجالست و نشست و برخاست و رودررویى با عمر بن الخطاب(رضی الله عنه) بشدت متنفر بود، به گونه اى که هر وقت ابوبکر(رضی الله عنه) درخواست نشستى با حضرت على(رضی الله عنه)مى کرد، حضرت به ایشان شرط مى کرد که کسى همراه او نباشد یعنى عمر همراه او نیاید، چنانچه امام بخارى مى گوید:

أرسل ـ علی(رضی الله عنه) ـ الى ابی بکر أن إئتنا ولا یأتنا أحد معک کراهیه لمحضر عمر...([55])

با این نصوص و اسناد، چگونه ادعا مى کنیم که روابط اهل بیت پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ با خلفاء حسنه بوده است؟



سؤال 25: آیا صحیح است که عمر بن الخطاب و حفصه به تورات، گرایش فوق العاده اى داشتند و آنرا ـ همانند قرآن ـ قرائت مى کرده، و در فراگیرى آن تلاش مى کردند؟

عبدالرزاق: «إن عمربن الخطاب مرّ برجل یقرأ کتاباً. سمعه ساعه فاستحسنه فقال للرجل: أتکتب من هذا الکتاب؟ قال: نعم، فاشترى أدیمأ لنفسه، ثم جاء به الیه، فنسخه فی بطنه وظهره ثم أتى به النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ فجعل یقرأه علیه. وجعل وجه رسول الله ـ صلى الله علیه وسلّمـ یتلوّن، فضرب رجل من الانصار بیده الکتاب. وقال: ثکلتک امک. یابن الخطاب ألا ترى إلى وجه رسول الله ـ صلى الله علیه و سلّم ـ منذ الیوم. وأنت تقرأ هذا الکتاب؟! فقال النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ عند ذلک: إنما بعثت فاتحا وخاتماً وأعطیت جوامع الکلم. وفواتحه. واختصر لی الحدیث اختصاراً، فلا یهلکنّکم المتهوکون([56]).

و در مدینه منوره منطقه اى است به نام مسکه، معروف است که عمر(رضی الله عنه) در این مکان تورات را مى آموخت.

2 ـ درباره حفصه دختر عمر نیز چنین مطلبى نقل شده است، که او در محضر پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ کتاب امت هاى قبل را مى خواند. و پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ نیز بسیار ناراحت شده به گونه اى که رنگ مبارکش تغییر کرده و فرمود: اگر حضرت یوسف امروز این کتاب را بیاورد و از او پیروى کنید گمراه مى شوید.

عن الزهری: أن حفصه زوج النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ جاءت الى النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـ بکتاب من قصص یوسف، فی کتف، فجعلت تقرأ علیه والنبی یتلوّن وجهه، فقال: والذی نفسی بیده لو أتاکم یوسف وأنا فیکم فاتبعتموه و ترکتمونی لضللتم([57]).



سؤال 26: آیا سخن قاضى عیاض صحیح است که مى گوید: «اگر کسى بگوید پیامبر در حال جهاد فرار کرده باید توبه کند وگرنه باید کشته شود، چون شخصیت پیامبر را تنقیص کرده است([58])؟

و قرطبى مى گوید: هر کس یکى از صحابه را نکوهش کند و یا او را در روایتش مورد طعن قرار دهد، خداى متعال را رد کرده و شرایع مسلمانان را باطل کرده است.([59])

راستى اگر این جملات توهین شمرده شده و موجب اعدام است. آیا نسبت دیوانگى و هذیان به پیامبر توهین شمرده نمى شود؟ و گوینده آن مهدور الدم نیست؟

امام بخارى در هفت جا از کتاب خود و مسلم در سه جا از کتاب خود آورده است که عمر بن الخطاب این تعبیر را نسبت به پیامبر داشته است.([60])

غزالى مى گوید: «قال عمر: دعوا الرجل فانه لیهجر»([61]).



سؤال 27: آیا صحیح است که مى گویند عمربن الخطاب شدیداً با وصیت پیامبر اکرم مخالفت کرد و آنرا رد نمود، چنانچه جابربن عبداللّه مى گوید: إنَّ النبی دعا عند موته بصحیفه لیکتب فیها کتابا لایضِّلون بعده ابداً قال: فخالف علیها عمر بن الخطاب حتى رفضها([62]).

در جاى دیگر گفته است: فکرهنا ذلک أشدَّ الکراهه.([63])

یعنى از این که پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ وصیت کند شدیدا تنفر داشتیم.



سؤال 28: مى گویند کعب الاحبار یهودى که بسیار مورد اعتماد حکومت در دوران خلیفه دوم(رضی الله عنه) و حکومت امویان بود، پس از اظهار اسلام، بر قراءت تورات و ترویج آن مداوم بوده است. او یکى از متّهمان اصلى نفوذ اسرائیلیات در تفسیر قرآن بوده است، چنانچه ابن کثیر([64])، و عبد المنعم حنفی([65]) و دیگران به این حقیقت تلخ اشاره کرده اند.

امام ذهبى مى گوید: کان یحدِّثهم عن الکتب الإسرائیلیه([66])یعنى براى صحابه از کتابها و روایات إسرائیلیات ـ که معمولا کذب و خلاف واقع است ـ نقل مى کرد.



سؤال 29: آیا صحیح است که مى گویند انگیزه و هدف بعضى فرماندهان نظامى مسلمانان از کشور گشائى و فتوحات، پر کردن شکم خود و به اسارت گرفتن و خونریزى بوده است؟([67]) و آیا این اهداف با هدف پیامبر اکرم که به حضرت على(رضی الله عنه)به هنگام اعزام به یمن فرمود: «لئن یهدی اللّه بک رجلا خیر لک مما طلعت علیه الشمس»([68]) قابل جمع است؟



سؤال 30: آیا صحیح است که حضرت عمربن الخطاب(رضی الله عنه) ـ براى تحت پوشش قرار دادن فرارها و ناکامى ها و هزیمت هاى خود در جبهه هاى اسلام، در دوران خلافت خویش، قریش را بر علیه حضرت على(رضی الله عنه)تحریک مى کرد و آنان را به گرفتن انتقام کشته هاى خود در جنگها به دست على(رضی الله عنه)تشویق مى نمود؟ چنانچه موفق الدین مقدسى در کتاب خود این مطلب را بیان کرد([69]).



سؤال 31: آیا صحیح است که مى گویند عمربن الخطاب(رضی الله عنه)مؤدب نبوده و به هنگام بردن نام پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ و سیده نساء العالمین، تعبیرات غیر مؤدبانه اى به کار مى گرفت. لذا بزرگان از محدثین ما اهل سنت، از او ناراحت شده، و جناب عمر را «أنوک» یعنى احمق خواندند: چنانچه امام ذهبى از امام عبد الرزاق صنعانى این تعبیر را نقل مى کند. زیدبن مبارک مى گوید: نزد عبدالرزاق بودیم که حدیث مالک بن اوس خوانده شد تا به اینجا رسید که: عمر به عباس و على(رضی الله عنه) خطاب کرده و گفت امّا تو اى عباس آمده اى که میراث پسر برادرت را (یعنى پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و سلّم ـ) مطالبه کنى.

و اما على آمده میراث همسرش را مطالبه کند.

عبدالرزاق گفت: نگاه کنید این احمق ـ یعنى حضرت عمر ـ چگونه بى ادبانه تعبیر مى کند. و نمى گوید: رسول الله ـ صلى الله علیه و سلّم ـ([70]).



سؤال 32: آیا صحیح است که مى گویند: سیاست حکومت عمر بن الخطاب(رضی الله عنه) منع نقل احادیث پیامبر اکرم و روى آوردن به آن بود، و کسانى را که با این روش و سیاست مخالفت مى کردند، زندان و شلاق و تعزیر مى کرد. چنانچه در مورد ابوذر و ابوالدرداء ابومسعود انصارى و دیگران انجام داد.

1ـ ذهبى مى گوید: آرى چنین بود عمر، او مى گفت: از پیامبر کمتر حدیث نقل کنید و چندین صحابى پیامبر را نسبت به نشر احادیث توبیخ کرد. آرى این شیوه و مذهب و ایده عمر و غیر عمر بود([71]).

2ـ طبرى مى گوید: هر وقت خلیفه مردم، حاکم و یا استاندارى را براى نقطه اى اعزام مى کرد، به او چنین سفارش مى کرد: فقط قرآن بخوانید و از محمد ـ صلى الله علیه و سلّم ـ کمتر روایت نقل کنید و من هم با شما هم صدا هستم.([72])

3ـ قرظه بن کعب انصارى مى گوید: هنگامیکه قصد عزیمت به کوفه را کردیم، عمربن الخطاب تا منطقه «صرار» به بدرقه ما آمده و گفت: مى دانید چرا شما را بدرقه کردم؟ گفتیم: لابد بخاطر اینکه ما از صحابه رسول اللّه ـ صلى الله علیه و سلّم ـ هستیم؟ گفت: شما وارد آبادى و روستایى مى شوید که قرآن مى خوانند، مبادا آنان را با خواندن و قرائت احادیث پیامبر از خواندن قرآن بازدارید! تا مى توانید از پیامبر حدیث کم نقل کنید.([73])

4ـ ذهبى مى نویسد: عمر سه نفر (از صحابه رسول اللّه ـ صلى الله علیه و سلّم ـ) به نامهاى ابن مسعود و ابوالدردا، و ابومسعود انصارى را زندان کرد و به آنان اعتراض کرد که چرا از پیامبر ـ صلى الله علیه و سلّم ـ زیاد حدیث روایت کردید؟([74]).

و به نقل دیگر از حاکم و ذهبى: ابن مسعود و ابوالدرداء و ابوذر را زندانى کرد و آنان را به جرم اشاعه دادن و نقل احادیث پیامبر توبیخ نمود و آنان را تا آخر خلافتش محکوم به اقامت اجبارى در مدینه کرد([75]).



سؤال 33: آیا نامگذارى به نام محمد ـ صلى الله علیه و سلّم ـ و یکى از نامهاى پیامبران ممنوع و حرام است؟ پس چرا حضرت عمر(رضی الله عنه)طى بخشنامه اى به کوفه، نام گذارى به نام پیامبران را ممنوع کرد و در مدینه نیز دستور داد هر کس به نام «محمد» است باید آنرا تغییر دهد؟ امام عینى مى گوید: «کان عمر کتب الى أهل الکوفه: لاتسموا احداً باسم نبی، و أمر جماعه بالمدینه بتغییر أسماء أبناءهم المسمّین بمحمد ـ صلى الله علیه و سلّم ـ حتى ذکر له جماعه من الصحابه انه ـ صلى الله علیه و سلّم ـ اذن لهم فی ذلک فترکهم.([76])

راستى کار بنى امیه ـ در کشتن افراد هم نام على([77]) ـ و کار حضرت عمر در ممانعت از نامگذارى به نام «محمد» مکمل یکدیگر و در برگیرنده یک پیام و گام برداشتن در یک مسیر و براى یک هدف مشترک نیست؟

......................................................
35] . تاریخ الاسلام (الخلفاء) 494 ـ البدایه والنهایه 5: 25;جامع البیان 11: 16.
[36] . صحیح بخارى کتاب التعبیر 2982 ـ کتاب الانبیاء 3392 ـ کتاب التفسیر 4953. الامام البخارى 142.
[37] . الارشاد: 319 ـ شرح نهج البلاغه 12: 178 ـ ما أبطأ عنی جبرئیل إلاّ ظننتُ أنه بعث الى عمر.
[38] . تاریخ الاسلام (الخلفاء) 267.
[39] . عن سعید بن المسیب أن عمر سأل رسول الله: کیف یورث الکلاله؟ قال: اولیس قد بیّن الله ذلک ثم قرآ: و ان کان رجل یورث کلاله او امراه، الى آخر الایه، فکان عمر لم یفهم، فانزل الله... یستفتونک قل الله یفتیکم فى الکلاله» الى اخر الایه، فکان عمر لم یفهم، فقال لحفصه: اذا ارایت من رسول الله طیب نفس. فاسألیه عنها! فقال: أبوک ذکر لک هذا ما آرى اباک یعلمها ابداً! فکان یقول: ما أرانى اعلمها ابداً و قد قال رسول الله، ما قال. کنزالعمال، 11: 79 ; الدرالمنثور 2: 249 ; احکام القران، جصاص حنفى 2: 110.
[40] . عن عثمان بن عبیدالله بن عبدالله بن عمر، قال: لما حضرت ابابکر الوفاه دعا عثمان فأملى علیه عهده، ثم أغمی على ابى بکر قبل ان یملى احدأ، فکتب عثمان: عمربن الخطاب. فأفاق ابوبکر فقال لعثمان کتبت احدأ فقال: ظننت لما بک و خشییت الفرقه فکتبتُ عمر بن الخطاب. فقال: یرحمک الله اما لو کتبت نفسک لکنت لها اهلا. فدخل علیه طلحه بن عبیدالله. فقال: انا رسول من ورائى الیک، یقولون: قد علمت غلظه عمر علینا فى حیاتک فکیف بعد وفاتک اذا اُفضِیَتْ الیه اُمورنا والله سأئلک، فانظر ما أنت قائل؟... کنز العمّال 5: 678.
[41] . سنن نسائی 1: 168 ـ امام بخارى همین حدیث را آورده ولى آنجا که عمر مى گوید: «اگر جنب باشم و آب یافت نشود نماز نمى خوانم» را به احترام آبروى عمر(رضی الله عنه)، حذف مى کند. تا مبادا متهم به ناآگاهى از احکام اسلام. و سبک شمردن نماز و ترک آن بشود. بخارى 1: 70 باب المتیمم هل ینفخ فیهما.
[42] . الموطا 1: 60.
[43] . سنن الترمذی1: 18.
[44] . فتح الباری 1: 262 ـ ارشاد الساری 1: 277.
[45] . سنن الترمذی 5: 630.
[46] . عمده القاری 3: 135.
[47] . حیاه فاطمه الزهراء: 219 (باقر شریف قرشى رافضى) ـ و در بعضى از کتابهاى رافضه مانند علل الشرائع ج 1: 186 باب 149 ج 2 حدیثى از حضرت جعفر صادق(رضی الله عنه) آمده که ظاهرش این است که ام کلثوم همان زینب است.
[48] . الأغانی 16: 103.
[49] . سیر اعلام النبلاء (تاریخ خلفاء) 87.
[50] . استیعاب 3: 423 و 315، تاریخ طبرى 4: 213 ـ الکامل فی التاریخ 2: 546.
[51] . الطبقات الکبرى 8: 462.
[52] . ابن عساکر 47، البدایه و النهایه 7: 135 ـ الکامل فى ضعفاء الرجال 3: 435 الجرح و التعدیل 4: 278 ـ میزان الاعتدال 2: 255،
تهذیب التهذیب 4: 259.
[53] . لسان المیزان1: 106.
[54] . أسنى المطالب: 557 ح 1763
[55] . بخارى 3: 55 ـ مغازى (خیبر).
[56] . المتحیرون. المصنف 6: 113 و 10163 ـ و ج 11 ص 111: «المشرکون».
[57] . المصنف 6: 113 ح 1016.
[58] . المواهب اللدنیه 1: 98 ـ قسطلانى.
[59] . تفسیر قرطبى 16: 297.
[60] . بخارى کتاب المرضى، ج 4 ص 7 باب 17 ـ کتاب الجهاد ج 2 ص 178 باب 172 ـ کتاب جزیه ج 2 ص 202 باب6 و کتاب مغازی ج 3 ص 91 باب 78 کتاب الاعتصام باب 26. مسلمج 3 ص 69: کتاب وصیت باب 5 ج 22. چاپخانه مصطفى البابى، مصر.
[61] . سرالعالمین ص 40 دارالافاق قاهره 1421 هـ الطبقات الکبرى 2: 243 و 244، عن على(رضی الله عنه)و جابر وعمر. مسند احمد 3: 346 ـ مجمع الزوائد 4: 390 و 391.
[62] . مجمع الزوائد 4: 390 و 8: 609 ـ مسند ابى یعلى 3: 395 ـ
مسند احمد 3: 349.
[63] . همان.
[64] . تفسیر القرآن العظیم 3: 379.
[65] . موسوعه فلاسفه ومتصوفه الیهودیه ص 184.
( [66]) سیر اعلام النبلاء 3: 489.
[67] . ذهبى مى گوید: قال المغیره بن شعبه ـ یوم القادسیه ـ لصاحب فارس: أمرنا بقتال عدونا فجئنا لنقتل مقاتلتکم ونسبى ذراریکم، واما ما ذکرت من الطعام فما نجد ما نشبع منه، فجئنا فوجدنا فى أرضکم طعاماً کثیراً وماءً، فلا نبرح حتى یکون لناولکم..» سیر اعلام النبلاء 3: 31. در جریان فتح شاهرتا هنگامى که به دستور حکومت مرکزى امان دریافت کردند، فرمانده مسلمین ناراحت شده و گفت افسوس که غنائم را از دست دادیم. ففاتنا ما کنّا اشرفنا علیه من غنائمهم مصنف عبدالرزاق 5: 222 و نظیر ان از خالدین ولید نقل شده، تاریخ طبرى 4: 9.
[68] . بخاری، جهاد: 102 و کتاب فضائل أصحاب النبی: 9، و مغازی: 38، فضائل الصحابه: 35، مسند احمد 5: 238.
[69] . أنساب القرشیین: 193 قال عمر لسعید بن العاص: مالى أراک کأن فى نفسک علیَّ شیئا، أتظن أنى قتلت أباک؟ واللّه لوددت أنى کنت قاتله! ولو قتلته لم اعتذر من قتل کافر ولکنى مررت به فى یوم بدر فرأیته یبحث للقتال کما یبحث الثور بقرنه، و اذا شدقاه قد أزبدا کالوزغ فلما رأیت ذلک هبته، و رغت عنه: فقال: الى أین، یا بن الخطاب؟ وصمد له علی فتناوله، فو اللّه ما رمت مکانی حتى قتله، وکان علیٌّ حاضراً فى المجلس، فقال: اللهم غفراً ذهب الشرک بما فیه و محا الاسلام ما تقدم. فمالک تهیج الناس علیّ فکفّ عمر.»
[70] . سیر اعلام النبلاء 9: 573 «کان زیدبن المبارک قد لزم عبدالرزاق، فأکثر عنه ثم خرق کتبه ولزم محمدبن ثور، فقیل له فی ذلک، فقال: کنا عند عبدالرزاق، فحدثنا بحدیث معمر، عن الزهری، عن مالک بن اوس بن الحدثان.. فلما قرا قول عمر لعلی والعباس: فجئت انت تطلب میراثک من ابن اخیک، وجاء هذا یطلب میراث امراته. قال عبدالرزاق: انظروا الى هذا الانوک ـ اى الاحمق ـ یقول: تطلب انت میراثک من ابن أخیک، ویطلب هذا میراث زوجته من ابیها، ولا یقول: رسول الله.
[71] . سیر اعلام النبلاء 2: 601 «هکذا هو کا ن عمر یقول: اقلّوا الحدیث عن رسول اللّه وزجر غیر واحد من الصحابه عن بث الحدیث وهذا مذهب لعمر وغیره. فباللّه علیک، إذا کان الأکثار من الحدیث فی دوله عمر کانوا یمنعون منه. مع صدقهم وعدالتهم وعدم الأسانید.
[72] . تاریخ الامم و الملوک، 3: 273.
[73] . الطبقات الکبرى 6: 7 ـ المستدرک على الصحیحین از 102 قرظه بن کعب الانصارى: أردنا الکوفه فشیَّعنا عمر الى «صرار» و قال: تدرون لم شیَّعتکم؟ فقلنا: نعم، نحن اصحاب رسول اللّه ـ صلى الله علیه و سلّم ـ. فقال: انکم تأتون أهل قریه، لهم دوّی بالقرآن کدوّی النحل، فلا تصدّو هم بالأحادیث فتشغلوهم، جرّدوا القرآن. وأقلوا الروایه عن رسول اللّه ـ صلى الله علیه و سلّم ـ و أمضوا، وأنا شریککم.
[74] . تذکره الحفاظ 1: ص 7.
[75] . مستدرک حاکم 1: 110 ـ سیر اعلام النبلاء، 7: 206.
[76] . عمده القاری 15: 39.
[77] . حافظ مزى مى گوید: کانت بنو امیه اذا سمعوا بمولود اسمه علی قتلوه، تهذیب الکمال، 13: 266.