سوالات بی جواب » معاویه و امویان
عنوان: معاویه و امویان
تاریخ: چهارشنبه 25 اردیبهشت 1391
شرح:

سؤال 89: آیا صحیح است که حضرت معاویه(رضی الله عنه) در نامه اى که به محمد بن أبى بکر مى نویسد، اعتراف مى کند که حق خلافت با حضرت على(رضی الله عنه) بوده ولى ابوبکر و عمر ـ رضى الله عنهما ـ آنرا غصب کرده و هیچ مشروعیت نداشتند. «فلما اختار اللّه لنبیه ما عنده وأتمَّ له ما وعده وأظْهر دعوته وافلج حجته، قبضه اللّه إلیه، فکان ابوک و فاروقه اوّل من ابتزه وخالفه على ذلک. إتفقا واتسقا ثم دعواه إلى انفسهما»([211]).



سؤال 90: آیا صحیح است که مى گویند حضرت معاویه(رضی الله عنه) چهار پدر داشته و مادر ایشان حضرت هند جزء بدکاره هاى معروف و صاحب پرچم بوده چنانچه زمخشرى و ابوالفرج اصفهانى و ابن عبدر به و ابن الکلبى این حقیقت تلخ را نقل کرده اند

ابن کُلبى مى گوید: «کان معاویه لعماره بن ولید بن المغیره المخزومی و لمسافر بن أبی عمرو، و لابی سفیان و لرجل آخر سمّاه و کانت هند امّه من المغیلمات، و کان احبّ الرجال الیها السودان...»([212])

محمد بن سائب کلبى مى گوید: معاویه به چهار مرد نسبت داده مى شود به عماره بن ولید، و به مسافربن أبى عمرو، و به ابوسفیان و به شخصى ـ ظاهراً صباح ـ که نام او را برده اند و مادر ایشان حضرت هند از بدکاران صاحب پرچم بوده و از مردان سیاه بسیار خوشش مى آمد.

البته امام زمخشرى نیز این مطلب را آورده و مى فرماید:

معاویه فرزند چهار پدر بزرگوار بود، و نام آنها را ذکر مى کند.([213])



سؤال 91: آیا صحیح است که حضرت معاویه(رضی الله عنه) در دوران خلافت و رهبرى امت اسلامى، شراب مى خورده و شراب وارد مى کرد.

امام احمد بن حنبل به نقل از ابن بریده آورده: روزى با پدرم بریده بر معاویه وارد شدیم از ما احترام کرده و طعام آوردند و تناول کردیم سپس مشروب آورد و خودش نوشید و به پدرم تعارف کرد. پدرم گفت: از روزى که پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و سلّم ـآنرا حرام کرده من به آن لب نزدم.

«عبداللّه بن بریده قال: دخلت أنا و أبى على معاویه، فأجلسنا على الفرش، ثم أُتینا بالطعام فأکلنا ثم أتینا بالشراب، فشرب معاویه، ثم ناول أبی، ثم قال: ما شربته منذ حرّمه رسول اللّه ـ صلى الله علیه و سلّم ـ .([214])



سؤال 92: آیا صحیح است که معاویه حق تعیین جانشین نداشته و طبق قرارداد صلح با حضرت حسن(رضی الله عنه) باید امر خلافت را پس از خود به مسلمین واگذار کند. ولى معاویه با این شرط ـ و سایر شرطها ـ مخالفت کرده و یزید را تعیین کرد. پس خلافت یزید مشروع نبوده و او فردى خارج بر تعهّدات پدر خود بشمار مى آید، پس چرا ما او را خلیفه، و امام حسین(رضی الله عنه) را خارجى و قیام کننده علیه خلیفه زمان خود مى دانیم؟!

ابن حجر مى نویسد: «هذا ما صالح علیه الحسن(رضی الله عنه) معاویه.. ولیس لمعاویه أن یعهد الى أحد من بعده عهداً بل یکون الامر بعده شورى بین المسلمین»([215]).

یعنى.. معاویه حق ندارد پس از خود خلافت را به کسى واگذار کند، بلکه این امر پس ازخود به عنوان شورى بین مسلمین خواهد بود.



سؤال 93: آیا صحیح است که مى گویند: معاویه بر دیانت غیر اسلام از دنیا رفت. و بزرگان اهل حدیث از ما اهل سنت همانند حمّانى او را غیر مسلمان خوانده، و بعضى دیگر چون عبدالرزاق و حاکم نیسابورى و امام على بن جعد بغدادى او را شدیداً مبغوض مى داشتند.

1 ـ مخلد شعیرى مى گوید: در جلسه درس عبدالرزاق بودیم که سخن از معاویه به میان آمد، عبدالرزاق فوراً موضع گرفته و گفت: مجلس ما را با یاد نام فرزندان ابى سفیان نجس و کثیف نکنید([216]).

2 ـ زیادبن أیوب مى گوید: از یحیى بن عبدالحمید حمانى شنیدم که مى گوید: معاویه پیر و آئین اسلام نبود([217])

3 ـ ابن طاهر مى گوید: حاکم نیسابورى ـ از معاویه رویگردان و منحرف و در (بدگوئى از او) و خاندان او غلو مى کرده و هرگز عذرخواهى نمى کرد. مى گویند: ابوعبدالرحمن سلمى بر او وارد شده ـ در همان روزهایى که خانه نشین شده و طرفداران بنى امیه ـ منبر و مجلس درس او را تعطیل و از بیرون آمدن از منزل ممانعت مى کردند ـ و گفتم: چه مى شد که به مسجد مى آمدى و کمى از فضائل ـ معاویه ـ اگر چه یک حدیث نقل مى کردى و خودت را از این گرفتارى ـ و ممنوع الخروج بودن ـ راحت مى کردى؟ ـ سه مرتبه ـ گفت: لا یجیی من قلبی. هرگز. دلم راه نمى دهد ـ و چنین مطلبى را نمى توانم بر زبان جارى کنم([218]).

4 ـ امام على بن جعد (متوفى 234 هـ.) مى گوید: و لکن معاویه ما اکره أن یعذبه الله([219]) یعنى هیچ ناراحت نمى شوم، اگر خداوند معاویه را عذاب دهد.



سؤال 94: آیا صحیح است که مى گویند حضرت معاویه هنگام ایراد خطبه و سخنرانى و به هنگامیکه روى منبر نشسته بود اخراج ریح مى کرده و باد معده رها مى کرد؟ چنانچه زمخشرى به این نکته اشاره کرده است؟

«روزى به هنگام ایراد سخنرانى ـ روى منبر ـ بادى ول کرد. و سپس براى توجیه این کار مؤدبانه خود گفت: اى مردم خداوند عز وجل بدن ما را آفریده و در آن باد قرار داده، و انسانها نمى توانند از در رفتن آن جلوگیرى کنند. ناگهان یکى از حاضران ـ به نام صعصعه بن صوحان ـ گفت: آرى ولى جاى این کار در توالت و دستشویى است نه روى منبر، چون بدعت است،([220]) پس حرمت مسجد و منبر و حدیث و خطبه نماز چه مى شود؟



سؤال 95: مى گویند تمامى احادیثى را که در فضیلت معاویه(رضی الله عنه)نقل مى کنند دروغ است و حتى یک روایت ـ صحیح ـ در فضل او نداریم.

و به این حقیقت، بزرگان ما اهل سنّت و سلفیها، اقرار کرده اند. (نظیر ابن تیمیه و عینى وابن حجر، وفیروزآبادى در کتاب سفر السعاده) و...

1 ـ ابن تیمیه مى گوید: طائفه وضعوا لمعاویه فضائل ورووا الحدیث عن النبی ـ صلى الله علیه و سلّم ـفی ذلک کلها کذب([221]).

2 ـ عینى مى گوید: فان قلت: قدورد فی فضیلته ـ معاویه ـ أحادیث کثیره. قلت: نعم، ولکن لیس فیها حدیث یصح من طریق الأسناد. نصّ علیه ابن راهویه والنسائی وغیرهما. فلذلک قال البخاری: باب ذکر معاویه ولم یقل: فضله، ولا منقبته.([222])

یعنى اگر بگوئید: در فضیلت معاویه احادیث زیادى نقل شده، مى گوئیم: آرى، ولى از نظر سند، هیچکدام صحیح نیست. و این معنا را بزرگانى همچو إسحاق بن راهویه و نسائى و دیگران نیز گفته اند.

بدین جهت: بخارى در عنوان بحث معاویه گفته است: «باب ذکر معاویه» نام خود معاویه را آورده، ولى نگفته: باب فضل و یا مناقب معاویه. چون مناقب و فضائل، به سند صحیح نرسیده است.

3 ـ شوکانى مى گوید: إتفق الحفاظ على أنه لم یصح فی فضل معاویه حدیث.

یعنى حتى یک حدیث صحیح در فضیلت معاویه نداریم([223]).

4 ـ ابن حجر در شرح حال اسحاق بن محمّد سوسى مى گوید:

ذلک الجاهل الذی أتى بالموضوعات السمجه فی فضائل معاویه، رواها عبیدالله السقطی، عنه فهو المتهم بها أو شیخه.([224])

یعنى این شخص، همان جاهل و نادانى است که احادیث جعلى و دروغ را در فضیلت معاویه آورده. و عبیدالله سقطى از او نقل مى کند. و فرد متّهم به دروغ و جعل، یکى از آن دو نفر است.



سؤال 96: آیا صحیح است که مى گویند در دوران مأمون عباسى، و به تشویق ایشان مردم معاویه را لعن و نفرین مى کردند.

«قیل للمأمون: لو أمرت بلعن معاویه؟ فقال: معاویه لا یلیق أن یذکر فی المنابر، لکن أفتح أفواه أجلاف العرب لیلعنوه فی السوق و المحلّه والسکه وطرقهم».([225])



سؤال 97: آیا صحیح است که متّهم کردن حضرت على(رضی الله عنه) به قتل عثمان(رضی الله عنه) یک بازى سیاسى بود؟ بازى گر اصلى آن حضرت معاویه و بنى امیه بودند. تا بدین وسیله: مانع از روى کار آمدن و تثبیت حکومت على(رضی الله عنه) بشوند، چنانچه ابن سیرین مى گوید: سراغ ندارم که على(رضی الله عنه)متّهم به قتل عثمان شده مگر زمانیکه با او براى خلافت بیعت کردند.

«ما علمتُ أنَّ علیاً اتّهم فی قتل عثمان حتى بویع».([226])



سؤال 98: آیا صحیح است که مى گویند اولین کسى که زیارت قبر پیامبرـ صلى الله علیه و سلّم ـ را ممنوع کرد و از قبر شریف تعبیر به حَجَر ـ سنگ ـ کرد، مروان حکم ـ فرزند همان کسى که پیامبر اکرم او را از مدینه طرد و محکوم به تبعید کرده بود; چنانچه امام احمد بن حنبل بدان اشاره کرده است! راستى ما که امروزه زیارت قبر را جایز نمى دانیم دنبال و پیرو امویان هستیم!؟

امام احمد مى گوید: «أقبل مروان یوماً فوجد رجلا و اضعاً وجهه على القبر، فقال: اتدرى ما تصنع؟ فاقبل علیه، فإذا هو أبو أیوب؟ فقال: نعم، جئت رسول الله ـ صلى الله علیه و سلم ـ و لم أت الحجر، سمعت رسول الله یقول: لا تبکوا على الدین اذا اولیه أهله، ولکن ابکوا علیه اذا ولیه غیر أهله.»([227])

مروان بن حکم، روزى وارد مسجد شد، دید مردى صورت خود را بر قبر پیامبر نهاده است، مروان گردن او را گرفت و به او گفت مى دانى چه مى کنى؟ آن مرد که ابوایوب انصارى بود رو به مروان کرد و گفت: آرى، من به سوى سنگ نیامده ام من نزد پیامبر آمده ام، از رسول خدا ـ صلى الله علیه و سلم ـ شنیدم که فرمود: زمانى که دین را دین دار رهبرى کند براى آن گریه نکنید، آنگاه گریه کنید که رهبرى دین را نااهل بر عهده گیرد.

و حاکم نیسابورى و امام ذهبى هر دو این حدیث را صحیح مى دانند.

پس از مروان، حجاج بن یوسف ثقفى نیز از قبر شریف پیامبر ـ صلى الله علیه و سلم ـ تعبیر یک مشت استخوان پوسیده و چوب ـ أعواد ـ کرد و دنباله ممنوعیت را گرفته و زائران را شدیداً توبیخ و آنان را زیان کار و خاسر خواند؟ من این مطلب را در الکامل مبرّد دیدم و واقعاً شگفت زده شدم!

مبرّد([228]) راجع به موضعگیرى حجاج بن یوسف در برابر عراقیهائى که قصد زیارت قبر پیامبر را داشتند و اعتراض شدید او به آنان چنین مى گوید:

«قال حجاج بن یوسف لجمع یریدون زیاره قبر رسول الله من الکوفه: «تبألهم! إنما یطوفون بأعواد و رمه بالیه، هلا طافوا بقصر أمیرالمؤمنین عبدالملک ألا یعلمون أن خلیفه المرء خیر من رسوله.([229])

یعنى: اى زیان دیده ها و اهل خسارت و خسران، اینان گرد مشتى چوب و استخوان پوسیده طواف مى کنند!!! چرا گرد کاخ عبدالملک طواف نمى کنند، مگر نمى دانند: که جانشین شخص، از رسول و فرستاده او بالاتر است!!

راستى، این گونه حرکت، توطئه امویان براى خاموش کردن نور حق نیست؟

آیا ما پیروان سلف،... که زیارت قبور را حرام و شرک مى دانیم پیرو مذهب مروان حکم و حجاج بن یوسف هستیم؟ و آیا امام ما شیخ الاسلام ابن تیمیه، پیرو حجاج بن یوسف ـ همان که کعبه معظّمه را به منجنیق بست ـ مى باشد؟

راستى منطق امام عبدالوهاب که پیروان او چوب و عصاى خود را بهتر از پیامبر اکرمـ صلى الله علیه و سلّم ـ مى داند، برگرفته از منطق حجاج بن یوسف نیست؟

قال بعض اتباعه بحضرته: عصاى هذه خیر من محمد، لأنه ینتفع بها فى قتل الحیّه و العقرب. و نحوها، و محمد قدمات، و لم یبق فیه نفع، و إنما هو طارش.([230])

بعضى از پیروان عبدالوهاب در حضور او مى گوید: عصاى من از محمدـ صلى الله علیه و سلّم ـ بهتر است، چون از عصا براى کشتن مار و عقرب استفاده مى کنم. ولى پیامبرـ صلى الله علیه و سلّم ـ پس از رحلت براى من سودى ندارد؟! راستى آنانکه پس از رحلت پیامبر اکرم ـ صلى الله علیه و سلّم ـ به قبر شریف استغاثه و توسل جستند همانند توسل اهل مدینه ـ چنانچه ام المؤمنین عائشه مى گوید ـ براى طلب باران،([231]) اینان باید به عصاى امام عبدالوهاب متوسل مى شدند؟؟.



سؤال 99: آیا صحیح است که بنى امیه در اصل نصرانى و غیر عرب بوده، و از روم به عنوان برده آورده شده، و غلام عبدالمناف بودند. چنانکه حضرت على در نامه اى به معاویه مى فرماید: و لاالصریح کاللصیق.([232])

و ابوطالب در بیت شعرى، جد اعلاى امویان را برده بنى هاشم خوانده که از آن سوى دریا به جزیره العرب آورده و چشم زاغ مى باشند.([233])

قدیما أبوهم کان عبدا لجدنا***بنى أمه شهلاء جاش بها البحر



سؤال 100: آیا صحیح است که نقشه حمله به مدینه الرسول به فرماندهى مسلم بن عقبه و قتل عام هزاران صحابى و تابعى ـ در واقعه حره که در زمان یزید بن معاویه در پى اعتراض به شهادت حسین(رضی الله عنه)و جنایات بنى امیه انجام گرفت ـ. از پیش طراحى شده و به توطئه و رهنمون حضرت معاویه(رضی الله عنه) بود. آنجا که به فرزند دلبندش یزید مى فرماید: اى یزید تو با اهل مدینه روزى مشکل پیدا مى کنى و علیه تو شورش مى کنند، پس اگر چنین اتفاقى افتاد، براى سرکوب آنان مسلم به عقبه را اعزام کن.

سمهودى شافعى مى نویسد، «أخرج ابن أبی خیثمه بسند صحیح الى جویریه بن أسماء: سمعت أشیاخ أهل المدینه یتحدثون أن معاویه ـ رضى الله عنه ـ لما احتضر دعا یزید، فقال له: اِن لک من أهل المدینه یوماً، فان فعلوها فارمهم بمسلم بن عقبه فأنِّی عرفت نصیحته.

فلما ولى یزید وَفَد عبدالله بن حنظله و جماعه فأکرمهم و أجازهم فرجع فحرّض الناس على یزید و عابه، و دعاهم الى خلع یزید فأجابوه، فبلغ ذلک یزید، فجهز الیهم مسلم بن عقبه، فاستقبلهم أهل المدینه بجموع کثیره: فهابهم اهل الشام و کرهوا قتالهم، فلما نشب القتال سمعوا فى جوف المدینه التکبیر و ذلک أن بنی حارثه أدخلوا قوماً من الشامیین من جانب المدینه، فترک اهل المدینه القتال، و دخلوا المدینه خوفأعلى أهلیهم، فکانت الهزیمه، و قُتلَ من قتل، و بایع مسلم الناس على أنهم خُوَل لیزید یحکم فى دمائهم و أموالهم و اهلیهم بماشاء.([234])

یعنى: ابن ابى خیثمه بسند صحیح از جویریه فرزند اسماء نقل مى کند: که از بزرگان اهل مدینه شنیدم که بازگو مى کردند: به هنگام احتضار ـ و جان دادن، معاویه ـ فرزندش را احضار کرده و گفت: اهل مدینه بالاخره با تو درگیر مى شوند پس اگر این اتفاق، روى داد. مسلم بن عقبه را به جنگ با آنان بفرست چون به اخلاص و خیرخواهى و وفادارى او نسبت به ما ـ حکومت ـ کاملا واقف هستم.

چون یزید به حکومت رسید عبدالله بن حنظله و گروهى ـ از مدینه وارد بر یزید شده، او نیز از آنها نهایت احترام را کرده و جوائز و هدایائى تقدیم آنان کرد. ولى ـ چون رفتار و منش غیر شرعى یزید را دیدند ـ هنگام بازگشت مردم را علیه حکومت یزید فراخوانده و حکومت را مورد سرزنش و نکوهش قرار دادند. و بالاخره او را از خلافت خلع کردند. چون این خبر به یزید رسید مسلم بن عقبه را براى سرکوب آنان فرستاد. ولى او با جمعیت انبوه مردم مدینه ـ در بیرون شهر ـ مواجه گردید. و به شدت ترسید و از جنگ با اهل مدینه هراس داشتند. ولى چون جنگ درگرفت از درون مدینه فریاد تکبیر به گوش آنان رسید و معلوم شد در اثر خیانت بنى حارثه بخشى از لشکریان شام به داخل مدینه نفوذ کرده، پس اهل مدینه، براى دفاع از اهل و فرزندان خود، به شهر بازگشتند. و بالاخره به شکست آنان انجامید. و عده زیادى کشته و مردم با مسلم بن عقبه بیعت کردند ولى به عنوان اینکه تمامى اهل مدینه بردگان یزید باشند و هرگونه و به هر نحوى که دلخواه یزید باشد با آنان برخورد کند.



سؤال 101: آیا صحیح است که یزید دستور قتل عام مدینه و غارت شهر، و اعدام مجروحین ـ از صحابه و تابعین را داده است و در نتیجه ـ در ماههاى حرام ـ هفتصد نفر از بزرگان صحابه، از انصار و مهاجر، و بیش از ده هزار نفر از مردم شهر مدینه را به خاک و خون کشیده و در برابر این خونریزى مورد پاداش و اجر الهى قرار گرفته. چون او مجتهد است.

وللمجتهد اذا اخطاء أجر واحد.!!!

عن شیخ من أهل المدینه قال: سألتُ الزهرى: کم کانت القتلى یوم الحره؟ قال: سبعمائه من وجوه الناس قریش و الانصار و المهاجرین، و من وجوه الموالى و ممن لا یُعرف من عبد و حر و امرأه عشره الاف. و دخلوها لثلات بقین من ذى الحجه سنه ثلاث و ستین.([235])



سؤال 102: آیا صحیح است که مسلم بن عقبه صحابى ـ فرمانده لشکر یزید ـ مسلمانان را در مدینه اسیر و به زنان مسلمان تجاوز کرده و آنان را مورد تعرّض جنسى قرار دادند. سمهودى مى گوید: «أنهم سَبَوا الذریه، و استباحوا الفروج و انه کان یقال لاوْلئک الاولاد من النساء اللاتی حملن: اولاد الحَرَّه، قال: ثم اُحضر الأعیان لمبایعه یزید، فلم یرض الا أن یبایعوه على أنهم عبید یزید، فمن تلکّأَ أمر بضرب عنقه....([236])

.......................................................

[211] . شرح نهج البلاغه 3: 188.
[212] . مثالب العرب: 72
[213] . ربیع الابرار 3: 549 ـ الاغانى 9: 49 ـ العقد الفرید 6: 86 - 88
[214] . مسند احمد 5: 347
[215] . الصواعق المحرقه: 81.
[216] . میزان الاعتدال 2: 610: کنت عند عبد الرزاق، فذکر رجل معاویه فقال: لا تقذِّر مجلسنا بذکر ولد أبی سفیان.
[217] . میزان الاعتدال 4: 392 ـ سمعت یحیى بن عبدالحمید الحمانی یقول: کان معاویه على غیر مله الاسلام.
[218] . سیر اعلام النبلاء 17: 175 ـ تذکره الحفاظ 3: 1054. المنتظم 7: 75.
«قال ابن طاهر: کان ـ اى الحاکم ـ منحرفا غالیاً عن معاویه رضى الله وعن اهل بیته، یتظاهر بذلک ولا یعتذر منه. فسمعت ابا الفتح سمکویه بهراه، سمعت عبدالواحد الملیحى، سمعت ابا عبدالرحمن السلمى یقول: دخلت على الحاکم وهو فى داره لا یمکنه الخروج، فقلت له: لو خرجت وأملیت فى فضائل هذا الرجل حدیثاً، لا سترحت من المحنه فقال: لا یجیئ من قلبى، لا یجیئ
من قلبی.
[219] . سیر اعلام النبلاء 10: 464 ـ تاریخ بغداد 11: 364.
[220] . ربیع الابرار 4: 172. «افلتت من معاویه ریح على المنبر فقال: یا ایها الناس إنَّ اللّه خلق أبداناً وجَعَل فیها ارواحاً فما تمالک الناس أن تخرج منهم، فقام صعصعه بن صوحان فقال: اما بعد فإن خروج الارواح فی المتوضئات سنّه، و على المنابر بدعه. و استغفراللّه لی ولکم.
[221] . منهاج السنه 2: 207.
[222] . عمده القاری 16: 249.
[223] . الفوائد المجموعه: 407 ـ انظر: 423 ح 192.
[224] . لسان المیزان 1: 374 ـ سفر السعاده ـ فیروزآبادى 2: 420 ـ کشف الخفاء (عجلونى) 420 ـ عمده القاری 16: 249 شماره 254.
[225] . تاریخ الخلفاء: 351 ـ الطبرى 7: 187 ـ اسرار الامامه: 377.
[226] . المصنف لابن ابى شیبه 15: 229.
[227] . مسند احمد 5: 422 ـ المستدرک على الصحیحین 4: 560، ح 8571 ـ (فأخذ برقبته و قال...) وفاء الوفا 4: 1404.
[228] . نام او محمد بن یزید، ابوالعباس بصرى، متوفاى 286 هــ است. ذهبى درباره او مى گوید: کان إماماً، علامه،...فصیحاً مفوهاً موثقاً، سیر اعلام النبلاء 13: 576.
[229] . الکامل فى اللغه و الادب 1: 180، شرح نهج البلاغه، لابن أبى الحدید 15: 242.
[230] . الدرر السنیه، احمد زینى دحلان 1: 42.
[231] . سنن دارمى 1: 56.
[232] . شرح نهج البلاغه محمد عبده 3: 619، ابن ابی الحدید 15: 117، نامه شماره 17.
[233] . شرح ابن ابى الحدید، ج 15: 234 ـ هاشم و امیه فى الجاهلیه، ص 27.
[234] . وفاء الوفاء، بأخبار دارالمصطفى 1 : 130 ـ دار الکتب العلمیه ـ بیروت.
[235] . وفاء الوفاء 1: 132، تاریخ الاسلام، ص 235.
[236] . تاریخ الاسلام (حوادث 80 ـ 61) ذهبى مى گوید، زنى به عنوان انتقام، قبر مسرق بن عقبه را نبش کرده و جنازه را بیرون آورده و دید که مارى بینى او را مى مکد، سپس آن جنازه را به دار آویخت.
* یزید طى دستوراتى به مسلم بن عقبه مى گوید: «فسر الیهم على برکه الله فأنت صاحبهم، و انظر اذا قدمت المدینه، فمن عاقک عن دخولها او نصب لک حرباً فالسیف، لاتبق فیهم، و أنهبها ثلاثاً و أجهز على جریحهم و اقتل مدبرهم، و ایاک أن تبقی علیهم....» وفاء الوفاء 1: 131، اخافه بسر الحرمین ـ تاریخ الطبرى 2: 118.